تبليغاتX
اِرمینه
اِرمینه
سیاسی- غیر سیاسی!
هویجوریات کشکولی!

- هر وقت هر چیزی رو که میخوای پیداش نمی کنی، کشکول شیخ بهایی هر روز جلو چِشَم بود الان که میخواستمش انگاری آب شده و رفته تو زمین!

- خیر سرم، والده مکرمه گیر داد برو یوخده رخت و لباس واسه خودت بخر تو شهر غریب!! و ایضا خیر سرم رفتم رخت و لباس بخرم که باز سر از کتابفروشی در آوردم! ، از نون و کتاب علامه حکیمی بگیر تا موج سوم تافلر و مردی در تبعید ابدی( بر اساس داستان زندگی ملا محمدصدرای شیرازی به قلم نادر ابراهیمی) و قلندر و قلعه (بر اساس داستان زندگی شیخ اشراق به قلم یحیی یثربی) و...!

اما خدایی یه کتابفروشی پیدا کردم تو مشهد که شبیه خواروبار فروشیه همه چیز توش پیدا میشه؛ صاحب مغازه میگفت کسی از اینجا نا امید بر نمی گرده! تمام قفسه هارو که چیده بود هیچ، کف مغازه تا بالا رو هم چیده بود ، درهم و برهم طوری که فقط خودش میتونست یه کتاب رو پیدا کنه! جایی برای وایسادن هم نبود به اندازه دو نفر آدم متوسط الچثه!، 1600 عنوان کتاب روانشناسی و 500 عنوان رمان و... میگفت از بین کتابها نایاب ترین ها، پر فروش ترین ها و تاپ ترین ها رو  اینجا داریم! خدایی هم  داشت! شماره موبایلش رو گرفتم و کلی رفیق شدیم اما موج سوم دمکراسی هنتینگتون و پایان تاریخ فوکویاما رو تموم کرده بود میگفت شاید تو خونه داشته باشم اینجا فضا اجازه نمیده! با خودم گفتم لابد تو خونه اش هم همینجوری از پایین تا بالا کتاب چیده!

- این روزها همش به این فکر میکنم که بزرگترین آیات خدا در ریزترین ذرات عالم نهفته است!

- اتفاقا منم یه رفیقی داشتم که دائیش یه بار از نزدیک محمدرضا گلزار رو دیده بود!( حالا بگید ما اینجا پیام اخلاقی نمیدیم!)

- و زندگی اینقدر کوتاهه که مجال درنگ کردن نیست! نماز مغرب امشب رو که خوندی به این فکر نباش که نماز مغرب فردا شب رو هم میخونی، نماز مغرب فرداشب، نماز مغرب فردا شبه نه امشب!

- 100 تا از نماینده های مجلس طرحی رو امضا کردن که بر اساس این طرح انتخاب شهردار به وزارت کشور و یا استانداری محول میشه، این طرح نماینده ها چندتا نکته داره: اولا با این کار شورای شهر یه شورای فرمایشی میشه، دوما اگر دنبال این بودند که شهردار با رای مردم انتخاب شه یه حرکت رو به جلو بود اما تصویب این طرح یه گام به عقبه!، سوما اگر تو این سه دوره هم شهردار رو قرار بود وزارت کشور انتخاب کنه قابل توجه نمایندگان اصولگرا که هیچ وقت احمدی نژاد و قالیباف شهردار نمی شدند!( مجلس به کجا داره میره با این طرح های کذا؟!!)

- همیشه با خودم میگم همه آدمایی که به تاریخ خوب مسلط بودن لزوما آدمای بزرگی نبودن اما همه آدمای بزرگ به تاریخ خوب مسلط بودن!

- و چه تفاوت بزرگی است بین دانش و بینش!

- بعضیا(+) از تعلیق خارج شدن و بعضیا هم کوچ نشینی کردن به اینجا(+)

- سفارش کرده بودم چشش که به کعبه افتاد از طرف من فقط یه جمله بگه:" خدایا دمت گرم!"، زنگ زد از کنار کعبه گفت حالا خودت بگو، هرچه زور زدم روم نشد که نشد که نشد، اخرش گفتم:" خلاصه خیلی مخلصیم خدا!"

- هر بار میرم به اون یکی پدر بزرگ گرام سر بزنم واسه عمه کوچیکه به سبک هویجوریات نویسی یه چند خطی می نویسم، کم کم رسم شده تا ننویسم حق ندارم پامو از در خونه بذارم بیرون! این بار جریمه هم شدیم قرار شد 10 صفحه آچار بنویسم که با چونه زنی و ننه من غریبم بازی به 6 صفحه اکتفا کرد بچه! بیشتر این شش صفحه رو در مورد مورچه ها نوشتم وقتی خوند خسته شد. گفت: هیچی ازش نفهمیدم دیگه نمیخواد بنویسی!

گفتم: بعضی از حرفها مال امروز نیست ، مال فرداست، به روی خودش نیاورد اما بعدا گفت بذار دوباره بخونم شاید واقعا چیزی توش بوده و من نفهمیدم!( نیشخند)

گفت: لااقل درمورد زنبورا می نوشتی، گفتم: دفعه بعد اتفاقا میخوام در مورد زنبورا برات بنویسم! گفت: نه جون کوکب نمیخواد؛ همین بسه!

-          تبصره1: کوکب اسمیه که عمه کوچیکه روی همسر آینده ام گذاشته اما من همیشه بهش میگم کوکب نه و سونیا جون!

-          تبصره2: سجاده نشین با وقاری بودم/ بازیچه ی کودکان کویم کردی!

- اگه کسی فکر میکنه مطالب سبکه و دون شانش اصلا مجبور نیست اینجا حرفهای مارو بخونه، ما نه میخوایم اینجا فقط قلمبه سلمبه نویسی کنیم و نه به زور کسی رو هدایت که هنوز خودمون با کمیت لنگ اندر خم یک کوچه ایم! همون کوچه ای که شاعر میگه بر حذر باش که سر می شکند دیوارش!

- گويند درويشي درجنگل مي رفت، ديد بر تابلويي نوشته اند: «در اين منطقه خوردن سنگ و كلوخ ممنوع است.» درويش حيرت كرد. پايين تر آمد، درويشي را بر در معبدي ديد. پرسيد: كدام ابله اين سخن را نوشته است. مگر كسي سنگ و كلوخ هم مي خورد؟! درويش گفت: «من نوشته ام.» شرمنده شد. پرسيد براي چه نوشته اي؟ پاسخ داد: هر وقت منهيات همين قدر تعجب آور باشد، جامعه رو به سامان خواهد بود.

- شبیه کودکی ماتِ خیابان‌های تهرانم/که ناغافل رها کرده‌ست دست مادر خود را

- طفیلی مان هم به مشهد آمده گویا قرار است ملاقاتی در حرم رضوی داشته باشیم!

اضافات :

کشکولیات تبلور نامیمون احساسات تبدار و بغض فرو خورده است! گویا به اعتبار علوم جدیده سر خورده شده ایم!

.................................

اَللّهُمَّ اجْعَلْنى اَخْشاكَ كَانّى اَراكَ وَاَسْعِدْنى بِتَقويكَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِيَتِكَ... (دعای عرفه)

(خدايا چنانم ترسان خودت كن كه گويا مى بينمت و به پرهيزكارى از خويش خوشبختم گردان و به واسطه نافرمانيت بدبختم مكن...)

خدایا؛ همچنان دمت گرم...!


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط ارمینه|
کشکولیات تشکیکی

بالاخره وبلاگ رو موضوع بندی کردم در قالب عمومیات، سیاسیات، هویجوریات و کشکولیات فعلا این اولین شماره کشکولیاته!  تازه کجاش رو دیدین تاریخ پستها رو هم فعال کردم! واقعا چقدر اینجا تغییر کرده!!

این روزها برای اینکه لج خروس همسایه رو در بیارم زیر چشمی هی به مرغش نگاه میکنم!

  خاصیت دوم بودن در اینه که هم امید اول شدن داری، هم ترس دوم شدن نداری!

عاقل به کنار آب تا پل می جست/ دیوانه ی پا برهنه از آب گذشت!

و من هر چقدر جهد کردم رابطه ی بین برگه ی حذف و اضافه رو با محسن ساندویچی کشف کنم، نشد که نشد!

و ایضا بعد از کلی سر به جیب مراقبت فرو بردن فهمیدم که :"همیشه بهترین راه رفتن، نماندن است!"

- آن مرد آمد، آن مرد با اسب آمد... آن مرد بی اسب رفت!

تو این دنیا توضیح هیچ چیز سخت تر از توضیح بدیهیات نیست!

ببری مال مسلمان و چو مال ات ببرند/ بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست!(سعدی علیه و الرحمة)

و هیچ راهی بهتر از جمع زدن برای انتقام گرفتن از تفریق نیست!

پاداش مجاهد شهید در راه خدا، بزرگتر از پاداش عفیف پاکدامنی نیست که قدرت بر گناه دارد و آلوده نمی گردد، همانا عفیف پاکدامن فرشته ای از فرشته هاست.(نهج البلاغه حکمت 474)

واقعا چرا من  وقتی سوار اتوبوس میشم مقیدم صندلی های خالی رو بشمرم؟!

قرآن به قرائت شما صفر شده است/ دینی و ریاضیات ما صفر شده است

از بس که قیافه ات غلط انداز است/ املای تمام بچه ها صفر شده است!

ظاهرا خرس همسایه همچنان خواب است!

دلم رضا نمی دهد... کشکولیات تبلور نامیمون احساسات تبدار و بغض فرو خورده است! گویا به اعتبار علوم جدیده سر خورده شده ایم!

دلم رضا نمی دهد قبول کنم آیت الله بهجت(ره) رفته است.... این روزها به یاد تو من پیر می شوم!

قدیم تر ها چقدر سیاسی و اقتصادی می نوشتم، انرژی ام را گذاشته ام برای بعد از انتخابات و یا شاید بعد از امتحانات!

دنبال کلاس فلسفه می گردم، چون ثبت نام کلاسهای خط تحریری تموم شده بود !!!

الان احساس نمی کنید که من هنوز دپرسم؟! نمی دونم چرا این روزا ۳ ساعت بیشتر نمیخوابم اما دو ساعتم بیشتر بیدار نیستم گمونم ام پی تری شدم!

نشستم حساب کردم در سال 52 هفته داریم اگر هفته ای دو جلد کتاب بخونیم سالی بالغ بر 100 جلد میشه به عبارت ساده تر برای خوندن 5000 جلد کتاب 50 سال زمان نیاز داریم! حالا با خودم فکر میکنم طرف واقعا یه کتابخوار حرفه ای بوده کاش شماره اش رو میگرفتم بیشتر از 28 سال نمی زد! تازه 5000 هزار جلد رو تو 6 سال خونده بود اونم با نت برداری!

  هنوز دقیق نمی دانم که چرا شمال زمین را جنوب نگرفته اند و جنوبش را شمال! اینطوری معلوم می شود شرق و غرب کاملا نسبی است!

- بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ* الم * أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ... صَدَقَ اللهُ العَلیِ العَظیم. (عنکبوت)


لينك | نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط ارمینه|