تبليغاتX
اِرمینه
اِرمینه
سیاسی- غیر سیاسی!
هویجوریات گچی

زندگی گچی

چند سالی می شود که والده مکرمه قسم جلاله یاد کرده اند که این زانوهای درب و داغان مارا به تیغ جراح بسپرند تا در دوران کهولت با مشکلات حاد و حاده مواجه نشویم و البته  جمله اطباء مربوطه(ارتوپد) نیز رای به ناگزیر بودن این عمل داده بودند که خلاصه کلام امسال این اتفاق میمون رخت حقیقت بر تن کرد و حال، حال ما از سه حالت خارج نیست. اول: گچی بودن پای چپ از زیر انگشتان تا منتها الیه (!) ، دویم: دعاگویی به جان کفار فرنگی به جهت ساخت توالت هایی درخور که حقیقتا ضامن جان و سلامت ماست! سیم: مطالعه کتب مختلفه به جهت بدست آمدن مجالی زرین... لنگ مبارک نیز دو ماه تمام باید سنگینی این گچ را تحمل کند و بعد از خلاصی از گچ و ممارست در گام زدن و به قول اطبا عملیات فیزیوچی چی تازه نوبت آن یکی زانوست که خود مستلزم طی دوباره جملگی این مراحل است و حضرتمان را  حدود 8 ماه تمام به این تخت نرم و آن توالت فرنگی سخت، سخت می چسباند! و علی کل حال عزّوجل خدای را شکر.

قبر گچی

خیر سرمان نیتی کرده بودیم لکن فکر اینجایش را نکرده بودیم که روزه هم نخواهیم توانست گرفتن، نیتمان که هیچ! و البته ریا را جز این نشاید... فی الحال گمان کنیم قبرمان گچیست!

آخر روحیه!

بعد از قطعی شدن عمل مذکور و پیش از بستری شدن نیز هر که را دیدم به جهت نشان دادن روحیه بالا و خود گول زنی مفرط گفتم حداقلش آنست که بیمارستان خصوصی است و حکما پرستارانی حوری صفت دارد اما در طول دوره بستری به این فکر می کردم که این حکم به هیچ وجه نمی تواند یک اصل باشد!

حزن

حزن المی نفسانی بود که از فقد محبوبی یا از فوت مطلوبی عارض شود و سبب آن حرص بود بر مقتنیات جسمانی و شره به شهوات بدنی و حسرت بر فقدان و فوات آن، و این حالت کسی را حادث شود که بقای محسوسات و ثبات لذات ممکن شناسد و وصول به جملگی  مطالب و حصول مفقودات و در تحت تصرف ناممتنع شمرد... و اقتدا به عادت جمیل آن بود که به موجود خشنود بود و از مفقود تلهّف و تاسّف ننماید تا همیشه مسرور و سعید بماند و اگر کسی را شک افتد که ملازمت این عادت  و انتفاع بدین خُلق به سِمَت تیسیر موسوم باشد یا به صفت تعذّر موصوف ، باید که تامل کند در اصناف خلق و اختلاف مطالب و معایش ایشان و رضای هر یک به نصیب و قسمت خویش...الا ان اولیاء الله لا خوفٌ علیهم و لاهم یحزنون... و سقراط را پرسیدند که سبب فرط نشاط و قلّت حزن تو چیست گفت آنکه من دل بر چیزی ننهم که چون مفقود شود اندوهگین شوم.

فحش

می گفت بیا و خواستی فحشم بده به سبب آنچه که نمیدانی اما حق توست که بدانی، رفتم و فحشش ندادم اما ای کاش داده بودم، همین!

اضافات:

بعد از تموم شدن عمل و انتقال به بخش تو حالت نیمه هوشیاری بعضی اصوات رو میشنیدم من جمله صدای ناله های خفیف خودم رو و صدای والده رو و صدای پرستاری که سرم رو به دستم وصل می کرد و همزمان با تخت کناری ترکی می حرفید بعد از تموم شدن کارش ازم پرسید:" مشکلی نداری، چیزی نمیخوای؟" چشام بسته بود تو اون وضعیت به سختی دهنم رو باز کردم و با صدای ضعیفی پرسیدم "یاااقچیییدی یعنی چی؟!!"، خنده بازاری شد!/ میاید اینجا عیادت یه آبمیوه ای چیزی هم بخرید پشت سیستم جای من کوفتتون کنید!/ ننه آدمم دکتر علفی باشه دنیائیه ها ( البته ببخشید طب مکمل)همش هی اسطخودوس و گل گاوزبون و افطیمون و گوشت بلدرچین و بارهنگ و معجون دوسین(سیاهدانه و عسل) و... معده ام کپ کرده جراتم ندارم جیک بزنم!/ محض مزاح هی به این والده و ابوی میگم یه پرستار جوون و با کمالات و ترجیحا خوشگل بگیرید کمک حالتون باشه من واسه خودتون میگم(!) اینجوری دست تنها اذیت میشید، اونام میگن زن میخوای خب مثل بچه آدم بگو زن میخوام!! منم میگم بچه های آدمم مگه زن می گیرن من تا حالا فک میکردم یه نفر باید خر باشه که بره زن بگیره!(حمل بر توهین نشه مزاح فرزند والدینانه است!)/  عیدانه هم مبارک...

خدایا خودم میدونم چه کاره ام اما به قولی... یار ما بنده نواز است...

 شرمنده از آنیم که در روز ملاقات/ ما در خورد عفو تو نکردیم گناهی!( رو رو داری؟!)

یا ایها العزیز ! مَسَّنا و اهلنا الضُر و جِئنا ببضاعه مُزجاه و اَوفِ لَنَا الکَیل و تَصَدَّق علینا ... ان الله يَجزِي المتصدقين.


لينك | نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط ارمینه|
هویجوریات با طعم استفراغ!

بنّایی!

دایی هم دست عیالش را گرفت و برای ماه عسل به حج رفتند! ما ماندیم و خانه نیم ساخته ای که باید برای بردن جهاز عروس پیش از آمدنشان تکمیلش کنیم. این روزها می روم بنّایی! مثل اسب کار میکنم؛ یک اسب رهوار! وقتی که روی چهارپایه آهنی بودم و تیشه دستم بود یک آن احساس قدرت کردم! اما تیشه به هدف نخورد! مثل مار به خودم پیچیدم و تازه فهمیدم که مارها هم احساس دارند! و گاهی برای عقربها هم باید دلسوزی کرد!

ماکسیما

ماکسیما خریده بود، رفیق ابوی را می گویم. پارسال پیارسال بود که برای دیدن والده به تهران رفته بودم! دو روز تمام سوارم می کرد و تهران را با ماکسیمایش متر می کردیم و رانی مهمانم میکرد و اندر فواید ماکسیما می حرفید! گاهی هم لایی می کشید و با غرور می گفت: "ماشینو داری؟!"، منم می گفتم:"خدایی این ماکسیما از از تویوتا کمری هم بهتره" (چون میدانستم که قصد داشته با فروش زمینش کمری بخرد اما آخرالامر ماکسیما خریده است) و اینکه اگر روزی پول گنده ای دستم برسد حتما ماکسیما خواهم خرید و اینکه او ذوق می کرد و همچنان رانی مهمانم می کرد و اندر فواید ماکسیما می حرفید و به اتفاق تهران را متر می کردیم!

پول خرد

وقت پیاده شدن 200 تومان به راننده دادم، گفت: "250 تومن میشه!" ؛ گفتم: "کرایه اش همینه" اما کارگر نیفتاد، گفتم: "پس بی زحمت 200 تومن رو بدید"، گرفتم و یک 5000 تومانی تحویلش دادم تا برای 50 تومان بیشتر گرفتن 4750 تومان بهم برگرداند! می گفت: "تمام پولهای خوردم رو گرفتی مومن"، گفتم: "خدا خیرت بده تمام پولهام رو خورد کردی!" حس خوبی بود فکر می کردم می ارزد آدم 50 تومان بدهد تا 5000 تومانی اش را خرد کنند! و همزمان بی سر و صدا یک نفر را هم ادب کرده باشد!

استفراغ

می گفتم حکایت شعر گفتن تو حکایت آشپزی تازه عروسهاست، سوپشان مزه استفراغ می دهد و وقتی هم قرمه سبزی می پزند حبوباتش مزه ی کفش! اما باید بخوری و لبخند بزنی و بگویی:" فقط یه خرده آبلیموش کمه!"؛ همیشه فکر می کنم خیلی ها وقت خوردن غذای تازه عروسها یاد چارلی چاپلین می افتند در آن قسمت کذایی که پوتین را پخته بود و با لذت تمام می خورد! اما گاهی هم فکر می کنم که اگر این تازه عروسها نبودند آدمیزاد هیچ وقت به فلسفه خلقت لیمو پی نمی برد!

اضافات:

- کمتر چیزی تو دنیا به اندازه خوردن آب خنک تو یه لیوان سفالی که مخصوص خودت باشه بهت می چسبه!

- شعبان هم در حال تمام شدنه و ما مکلف به رعایت حدود، ربطش رو نمی گم چون نمی دونم!

- لطفا کامنتهای مشکوک و اعتراض آمیز که سر منشاء اش همین پاراگراف استفراغه ندید!

- بعضی شوخی ها و بعضی از حرفها و واژه ها هم گاها محلی از اعراب نداره! این نکته هم مخاطب خاصی نداره اگرم داشته باشه اولینش خودمم!

- اینقدر گفتید پست کوتاه بزن که گمون کنم سرخورده شدم! این از پست کاملا مشهوده، نیست؟!

- دقت کردید که این پست هیچ نکته سیاسی ای نداشت؟!

- قسمت حدیث و دو کلوم حرف حساب رو هم اضافه کردم سمت چپ که هر بار اومدید دوتا نکته خوب هم بگیرید و برید، تشکر هم لازم نیست!

- امشب حس غریبی دارم، مطمئنم اتفاقی افتاده یا در شرف افتادنه اما من هیچ وقت از حس ششمم طلب دلیل نکردم!

الهم انا نشکو الیک...


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط ارمینه|
هویجوریات میّت گونه

گوسفند!

امسال از اونجایی که بارندگی زیاد بود و بیابونها پر از علف خیلی از دامدارها دامهاشون رو نفروختند تا اصطلاحا اونارو پروار کنن از طرفی بعضی از گوسفندها هم که در عین حال که بسیار معصومند اما بهرحال گوسفندند بخاطر زیاده روی در خوردن علف ترکیدند! تعجب نکنید چون حتی گاوها هم می ترکند! و البته من خودم تا از این ماجرا یقین حاصل نکردم باورم نشد که این موجودات واقعا قابل ترکیدنند اما اینکه میگم ترکیدند یعنی واقعا ترکیدند؛ بی کم و کاست!

پست101

این پست یکصد و یکمین پست این وبلاگه و این میدونید یعنی چی؟ یعنی دقیقا 99 پست دیگه تا پست دویستم مونده! و من خیلی برنامه ها داشتم واسه این پست اما چون امروز کلا دپرس بودم و بر خلاف میت رو زمین مونده بودم و هیچ رمقی برای طنازی نداشتم! بنابراین این شد که شد!

فراکسیون اقلیت غلط میکند در مراسم تحلیف حاضر نشود!

این جمله قصار رو جواد کریمی قدوسی نماینده غیور مشهد ایراد فرمودند(+) و در ادامه افزودند:" آنها اگر جرات دارند شرکت نکنند!" این آقای کریمی پیش از نمایندگی مجلس فرمانده بسیج استان بود که در انتخابات به لطف هزینه کردن از بسیج و بسیجی آنهم به نحو اکمل به عنوان نماینده حامی دولت به دور دوم رفت تا در این دور با رحمانی فضلی رئیس فعلی دیوان محاسبات رقابت کنه و البته در طول یک هفته مانده تا دور دوم این آقای کریمی تبلیغاتی کردند تبلیغات کردنی! و رایزنی هایی صورت دادند؛ صورت دادنی! و دید و بازدیدهایی به انجام رساندند؛ به انجام رساندنی! تا بالاخره حضرتشان به مجلس راه یافته تا این چنین مارا سر افراز کنند! و البته سرفراز کردنی! و خدای شاهد است که ما هرگز جوهر قلممان را در راه نوشتن نام مبارک ایشان[...] نکردیم! و خدای را از این توفیق بینهایت سپاسگذاریم! و هکذا!

شلغم و زندگی مشترک

همیشه با خودم میگم کوکب مربوطه 27 روز از ازدواجمون نگذشته یه سوالی رو قطعا ازم میپرسه ولی بعضی وقتها میگم شاید 26 روز نگذشته این سوال رو بپرسه! اونم اینکه:" تا حالا کسی بهم گفته بوده خدا به داد زَنم برسه؟" و منم البته با اعتماد به نفس کامل بدون اینکه به قیافه ی ملامتگرش نگاه کنم همینجوری که کنترل تی وی تو دستمه و به روبرو زل زدم بگم:" تقریبا تمام کسانی که منو خوب میشناختن!" و بعد با خونسردی تمام بدون اینکه به قیافه ی اینبار بهت زده و ملامتگرش نگاه کنم، ادامه بدم:" ایکاش الان یه خرده شلغم خام می بود تا پوست میگرفتم، نمک میپاشیدم و میخوردم!" و در ادامه باز هم بدون اینکه به قیافه اینبار عصبانی و بهت زده و ملامتگرش نگاه کنم ، فقط به روبرو زل بزنم و اونم با چهره ی بر افروخته به من زل بزنه و منم که می بینم هوا ابریه بگم:" خب البته بهتره آدم شلغم رو بپزه بعد بخوره اینجوری فک کنم خاصیتش بیشتر باشه!" و اون باز هم با چهره ی برافروخته تر زل بزنه بهم و منم ادامه بدم:" اصلا چرا آدم باید شلغم بخوره؟ من نمیدونم این مردایی که شلغم میخورن وجدان ندارن؟! اصلا اینا آدمن؟! آخه کسی که شلغم بخوره باید اسم خودش رو بذاره مرد؟!" و بعد به اینجا برسم که:"خدا الهی از رو زمین ورشون داره این مردایی که با این شلغم خوردنشون اینقدر به زن و بچه هاشون ظلم میکنن! الهی که به تیر غیب گرفتار شن! الهی که اگه دامدارن تو سال فراوانی گوسفنداشون اینقدر علف بخورن که بترکن اگه گاودارن گاوهاشون بترکن اگه هیچ کدوم از اینا نیستن سعی کنن یه گوسفندی چیزی بخرن ببرنش چِرا بهش اینقدر علف بدن تا بترکه، الهی که اگه وسعشون میرسه گاو بخرن الهی خشکسالی نیاد که ما شرمنده زن و بچه شون نشیم، الهی که..."

تاثیرات بی پیرایه ی زندان!

میگم این زندان هم جای عجیبیه ها، یه ماه طرف میره اون تو و بدون هیچ اتفاق خاصی! به یه سری جمع بندیهای خوب و سازنده میرسه و  کلا اصلاح میشه و خودش، خودش رو محکوم میکنه و از اینجور چیزا! فقط ترسم اینه که اگه از اون تو بیاد بیرون و بعد بره به کشور دوست و هم پیمان(!) یه باره نکنه نظرش عوض شه و برگرده بگه اون اصلاحات زندانی همچینم بدون اتفاقات خاصی نبوده و خلاصه از اینجور چیزا!

پروفایل مدیر وبلاگ

ظرف کمتر از یه دقیقه پرش کردم اما نمیدونم چرا تو وبلاگم رویت نمیشه گمونم بخاطر قالبه!

میلاد نور

... نفس نفس به امید تو عمر می گذرد/ امید می رود آری ، امید می آید

مردّدم که تو با عید می رسی از راه/ و یا به یُمن قدوم تو عید می آید

... و حاجیان همه یک روز صبح می گویند:/ چقدر بر تن کعبه سفید می آید!

اللهم اني اجدد له في صبيحه يومي هذا و ماعشت من ايامي عهدا و عقدا و بيعه له في عنقي لا احول عنها و لا ازول ابدا...


لينك | نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط ارمینه|
هویجوریات تبدار!

باران تابستانه!

این روزا هوا بدجوری گرمه چنان گرم که اگر سر ظهر بری بیرون زیر نور آفتاب 10 دقیقه وایسی مثل مار پوست میندازی، حالا تصور کن تو خونه زیر باد کولر درزا به دراز افتاده باشی و یهویی صدای رعد و برق بشنوی!! باورتون نمیشه تو این وسط تابستونی وقتی سرم رو بردم بیرون دیدم غوغائیه باد شدیدی در حال وزیدن و بوی نم بارون همه جارو ورداشته بود؛ دو دقیقه نشد که بارونی بارید باریدنی! تا نرفتم زیر بارون و خیسِ خیس نشدم باورم نشد که خواب نیست هر چه گفتن بیا تو بچه الان رعد و برق میزنه نصف میشی نرفتم که نرفتم! البته رعدش که شنیده میشد اما برقش بخاطر روشن بودن هوا خوب دیده نمیشد! ولی رعد هم رعد بود به جان کوکب! از اونایی که اگر می گرفت قیافه ات شبیه آدمایی میشد که سگ همسایه ماتحتشون رو حین فرار گاز گرفته!

مردی در تبعید ابدی

قبلتر ها یه نفر بهم گفته بود که این کتاب خوراکته اما تا نخوندمش باورم نشد که این آدم اینقدر شناخت عمیقی از شخصیت من داشته باشه! شرح داستان زندگی ملاصدرای شیرازی به قلم مرحوم نادر ابراهیمی، شخصیت داستان به شخصیت آرمانی و دوست داشتنی تو ذهنم خیلی شبیه بود، خیلی! تنها کتابی بود که هیچ علاقه ای به تموم کردنش نداشتم چون اینجوری همیشه یه چیز بدرد بخوری واسه خوندن داشتم هر بار یه چند صفحه اش رو میخوندم و میذاشتمش کنار اما نفهمیدم چرا اینقدر زود تموم شد باید یه بار دیگه بخونمش البته به یه نفر گفتم باید 2000 بار دیگه بخونمش وقتی گفت چرا گفتم چون غلو کردن مالیات نداره! و اینکه وقتی به صفحه هفتادش رسیدم نیت کردم چند جلد ازش بخرم و به چند نفر هدیه بدم اما شما بیخود به دل مبارک صابون نزنید!

خیانت!

مَنِ استَعمَلَ غُلاماً فى عِصابَةٍ فيها مَن هُو أرضى للَّهِ مِنهُ فَقَد خانَ اللَّهَ.(7130/14؛ بحار: 75/23)
هركس از ميان گروهى‏مردى را به كار گمارد، در حالى كه در بين آنها خداپسندتر از او وجود دارد، به خدا ورسول او و مؤمنان خيانت كرده است.( ما بی تقصیریم حرفی هست به صاحب بحار بزنید!)

جشن عروسی

قرار بود برای جشن عروسی همزادمون تو تهران راهی ام القراء شیم که با این شلوغی مشهد و با این  داستان سقوط هواپیماها بلیت قطار گیرمون نیومد البته اومد اما عطایش رو به لقاش بخشیدیم آخه طرف گفت از این اتوبوسیاس فک کردم منظورش توربوئه وقتی قیمت بلیطش رو پرسیدم فهمیدم همون واگنهائیه که انگلیسی ها برای انتقال نیروهاشون از جنوب به شمال ایران استفاده میکردن اخه معمولا تو این ایام که خیلی این مسیر مشهد_تهران شلوغه واگنهای عجیب و غریبی از توی انبارها وارد ناوگان میکنن! یکی نیست بگه من چه جوری این مادربزرگ پیرم رو با این قطار وردارم ببرم تهران!! به این عروس و دوماد پیشنهاد دادیم کارناوال عروسیشون رو تا اصفهان و شیراز و همدان و شمال هم ادامه بدن بلکه به همین بهانه یه ایرانگردی هم کرده باشیم!

الله الله در انتخاب اصحاب خود

قسمتی از پیام امام خميني (ره) به مناسبت آغاز به کار مجلس اول خبرگان:" ...شما كه خود پيروان اصحاب وحي و اولياء عظيم‌الشأن مي‌دانيد و بحمدالله هستيد، خود را جز خدمتگزار به ملت‌هاي ستمديده ندانيد و بايد بدانيد كه تبهكاران و جنايت‌ پيشگان بيش از هر كس چشم طمع به شما دوخته‌اند و با اشخاص منحرف نفوذي در بيوت شما با چهره‌هاي صددرصداسلامي و انقلابي ممكن است خداي نخواسته فاجعه ببار آورند و با يك عمل انحرافي نظام را به انحراف كشانند و بادست شما به اسلام و جمهوري اسلامي سيلي زنند. الله الله در انتخاب اصحاب خود، الله الله در تعجيل تصميم‌گيري خصوصاً در امور مهمه و بايد بدانيد و مي‌دانيد كه انسان از اشتباه و خطا مأمون نيست. به مجرد احراز اشتباه و خطا از آن برگرديد و اقرار به خطا كنيد، كه آن كمال انساني است، توجيه و پافشاري در امر خطا، نقص و از شيطان است. در امور مهمه با كارشناسان مشورت كنيد و جانب احتياط را مراعات نماييد.

فاجعه

خبر فاجعه آمیز اینکه خطوط تلفنمون به فیبر نوری مجهز شد، نتیجه اینکه شرکتی که ازش اینترنت پرسرعت گرفته بودیم دیگه پشتیبانی نمیکنه و باید از مخابرات مستقیما اینترنت پرسرعت بگیریم، امروز رفتم فرمش رو پر کردم اما یارو ببخشید خانمه گفتش که چیزه یعنی یه چیزایی میگفت در مورد کافو و این چیزا که یعنی محدوده ما چیزه یعنی هنوز از این چیزا بی بهره است و خلاصه باید صبر کنیم تا راه اندازی شه آخرش اینکه تا اطلاع ثانوی باید دیال آپ وصل شیم، نمیدونید برای کسی که به ADSL عادت کرده چقدر سخته، خدا الهی همتون رو به این بلا دچار کنه تا بفهمید ما چه مرارتهایی که در طول عمر اندکمون متحمل نشدیم!

اضافات:

- یوخده واسه تلطیف فضا بعضی حرفها رو در خلال بعضی دیگه گفتیم!

- کافه پیانو رو دست گرفتم ،  تا اینجاش بدک نبوده!

- بعضیا هم که اهل و اولادشون رو روز بعد از سخنان رهبری در نماز جمعه توی اعتراضات خیابونی بازداشت کردن این روزا سینه چاک ولایت شدن! عجبا!

- میگفت وردار اینو ببرش حج شاید آدم شه ، گفتم این حج هم بره آدم بشو نیست، تازه بره اونجا اینقدر شیرین میزنه که نعوذبالله خدا با خودش میگه اینو من کِی خلق کردم؟! اونوقت مجبور میشه یه پیامبر ویژه هدایت همین مبعوث کنه!

- با شنیدن خبر عدم استقبال رئیس جمهور از لیست وزرای پیشنهادی خیلی خوشحال شدم!همین!

- این روزها برای یه نفر هم خیلی دعا میکنم حتی بیشتر از قبل!

ان النفس لامارة بالسو ء الا مارحم ربي...


لينك | نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط ارمینه|
هویجوریات کشکولی!

- هر وقت هر چیزی رو که میخوای پیداش نمی کنی، کشکول شیخ بهایی هر روز جلو چِشَم بود الان که میخواستمش انگاری آب شده و رفته تو زمین!

- خیر سرم، والده مکرمه گیر داد برو یوخده رخت و لباس واسه خودت بخر تو شهر غریب!! و ایضا خیر سرم رفتم رخت و لباس بخرم که باز سر از کتابفروشی در آوردم! ، از نون و کتاب علامه حکیمی بگیر تا موج سوم تافلر و مردی در تبعید ابدی( بر اساس داستان زندگی ملا محمدصدرای شیرازی به قلم نادر ابراهیمی) و قلندر و قلعه (بر اساس داستان زندگی شیخ اشراق به قلم یحیی یثربی) و...!

اما خدایی یه کتابفروشی پیدا کردم تو مشهد که شبیه خواروبار فروشیه همه چیز توش پیدا میشه؛ صاحب مغازه میگفت کسی از اینجا نا امید بر نمی گرده! تمام قفسه هارو که چیده بود هیچ، کف مغازه تا بالا رو هم چیده بود ، درهم و برهم طوری که فقط خودش میتونست یه کتاب رو پیدا کنه! جایی برای وایسادن هم نبود به اندازه دو نفر آدم متوسط الچثه!، 1600 عنوان کتاب روانشناسی و 500 عنوان رمان و... میگفت از بین کتابها نایاب ترین ها، پر فروش ترین ها و تاپ ترین ها رو  اینجا داریم! خدایی هم  داشت! شماره موبایلش رو گرفتم و کلی رفیق شدیم اما موج سوم دمکراسی هنتینگتون و پایان تاریخ فوکویاما رو تموم کرده بود میگفت شاید تو خونه داشته باشم اینجا فضا اجازه نمیده! با خودم گفتم لابد تو خونه اش هم همینجوری از پایین تا بالا کتاب چیده!

- این روزها همش به این فکر میکنم که بزرگترین آیات خدا در ریزترین ذرات عالم نهفته است!

- اتفاقا منم یه رفیقی داشتم که دائیش یه بار از نزدیک محمدرضا گلزار رو دیده بود!( حالا بگید ما اینجا پیام اخلاقی نمیدیم!)

- و زندگی اینقدر کوتاهه که مجال درنگ کردن نیست! نماز مغرب امشب رو که خوندی به این فکر نباش که نماز مغرب فردا شب رو هم میخونی، نماز مغرب فرداشب، نماز مغرب فردا شبه نه امشب!

- 100 تا از نماینده های مجلس طرحی رو امضا کردن که بر اساس این طرح انتخاب شهردار به وزارت کشور و یا استانداری محول میشه، این طرح نماینده ها چندتا نکته داره: اولا با این کار شورای شهر یه شورای فرمایشی میشه، دوما اگر دنبال این بودند که شهردار با رای مردم انتخاب شه یه حرکت رو به جلو بود اما تصویب این طرح یه گام به عقبه!، سوما اگر تو این سه دوره هم شهردار رو قرار بود وزارت کشور انتخاب کنه قابل توجه نمایندگان اصولگرا که هیچ وقت احمدی نژاد و قالیباف شهردار نمی شدند!( مجلس به کجا داره میره با این طرح های کذا؟!!)

- همیشه با خودم میگم همه آدمایی که به تاریخ خوب مسلط بودن لزوما آدمای بزرگی نبودن اما همه آدمای بزرگ به تاریخ خوب مسلط بودن!

- و چه تفاوت بزرگی است بین دانش و بینش!

- بعضیا(+) از تعلیق خارج شدن و بعضیا هم کوچ نشینی کردن به اینجا(+)

- سفارش کرده بودم چشش که به کعبه افتاد از طرف من فقط یه جمله بگه:" خدایا دمت گرم!"، زنگ زد از کنار کعبه گفت حالا خودت بگو، هرچه زور زدم روم نشد که نشد که نشد، اخرش گفتم:" خلاصه خیلی مخلصیم خدا!"

- هر بار میرم به اون یکی پدر بزرگ گرام سر بزنم واسه عمه کوچیکه به سبک هویجوریات نویسی یه چند خطی می نویسم، کم کم رسم شده تا ننویسم حق ندارم پامو از در خونه بذارم بیرون! این بار جریمه هم شدیم قرار شد 10 صفحه آچار بنویسم که با چونه زنی و ننه من غریبم بازی به 6 صفحه اکتفا کرد بچه! بیشتر این شش صفحه رو در مورد مورچه ها نوشتم وقتی خوند خسته شد. گفت: هیچی ازش نفهمیدم دیگه نمیخواد بنویسی!

گفتم: بعضی از حرفها مال امروز نیست ، مال فرداست، به روی خودش نیاورد اما بعدا گفت بذار دوباره بخونم شاید واقعا چیزی توش بوده و من نفهمیدم!( نیشخند)

گفت: لااقل درمورد زنبورا می نوشتی، گفتم: دفعه بعد اتفاقا میخوام در مورد زنبورا برات بنویسم! گفت: نه جون کوکب نمیخواد؛ همین بسه!

-          تبصره1: کوکب اسمیه که عمه کوچیکه روی همسر آینده ام گذاشته اما من همیشه بهش میگم کوکب نه و سونیا جون!

-          تبصره2: سجاده نشین با وقاری بودم/ بازیچه ی کودکان کویم کردی!

- اگه کسی فکر میکنه مطالب سبکه و دون شانش اصلا مجبور نیست اینجا حرفهای مارو بخونه، ما نه میخوایم اینجا فقط قلمبه سلمبه نویسی کنیم و نه به زور کسی رو هدایت که هنوز خودمون با کمیت لنگ اندر خم یک کوچه ایم! همون کوچه ای که شاعر میگه بر حذر باش که سر می شکند دیوارش!

- گويند درويشي درجنگل مي رفت، ديد بر تابلويي نوشته اند: «در اين منطقه خوردن سنگ و كلوخ ممنوع است.» درويش حيرت كرد. پايين تر آمد، درويشي را بر در معبدي ديد. پرسيد: كدام ابله اين سخن را نوشته است. مگر كسي سنگ و كلوخ هم مي خورد؟! درويش گفت: «من نوشته ام.» شرمنده شد. پرسيد براي چه نوشته اي؟ پاسخ داد: هر وقت منهيات همين قدر تعجب آور باشد، جامعه رو به سامان خواهد بود.

- شبیه کودکی ماتِ خیابان‌های تهرانم/که ناغافل رها کرده‌ست دست مادر خود را

- طفیلی مان هم به مشهد آمده گویا قرار است ملاقاتی در حرم رضوی داشته باشیم!

اضافات :

کشکولیات تبلور نامیمون احساسات تبدار و بغض فرو خورده است! گویا به اعتبار علوم جدیده سر خورده شده ایم!

.................................

اَللّهُمَّ اجْعَلْنى اَخْشاكَ كَانّى اَراكَ وَاَسْعِدْنى بِتَقويكَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِيَتِكَ... (دعای عرفه)

(خدايا چنانم ترسان خودت كن كه گويا مى بينمت و به پرهيزكارى از خويش خوشبختم گردان و به واسطه نافرمانيت بدبختم مكن...)

خدایا؛ همچنان دمت گرم...!


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط ارمینه|
زمانه کاسب دکان می فروشم کرد

- حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب/ کافر عشق ای صنم گناه ندارد!

- لباس چینی که از خاور دور رسید به دستمان، این روزها اما دنبال لباس مکزیکی می گردم شدیدا!

- سقراط را گفتند از چه زمان حقیقت حکمت در وجود تو اثر کرد؟ در پاسخ گفت از آن زمان که به نفس خود به چشم حقارت نگریستم!

- زمانه داشت ز من کینه کهن در دل/ چو مبتلای توام دید مهربان گردید!

- از بچگی آرزو داشتم یه پسرخاله همسن و سال خودم داشته باشم اما نداشتم! الان اما دوتا دارم یکی 3 سالشه اون یکی هم امسال میره کلاس اول!! فک کن کلاس اول!!

یه روز دوتائیشون اومدن یه شکلات تعارف کردن من قبول نکردم زورکی گذاشتن اینجا رو میزو رفتن؛ 5 دقیقه بعد برگشتن و یواشکی ورش داشتن، مرده بودم از خنده!

- رجب نام نهری است در بهشت که از عسل شیرین‌تر و از شیر سفیدتر است و هر کس در این ماه روزه دارد، از آن نهر آب می نوشد. به ماه رجب، رحب الأصب، یعنی ماه ریزش رحمت خداوند بر مردم نیز می‌گویند.

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:ماه رجب برای امت من «ماه استغفار» است. رجب ماه خدا و ماه شعبان ماه من و ماه رمضان ماه امت من است. کسی که یک روز از ماه رجب را روزه گیرد، مستوجب خشنودی خداوند گردد، غضب الهی از او دور می‌گردد و دری از درهای جهنم به روی او بسته می‌شود.

- جسم تو کامل است، ناقص نیست
می‌دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس!

 

اضافات:

قبل از شروع دوباره به نوشتن مدتی نسبتا مدید به دنبال قالب می گشتم یه مدت عزیزی رو هم از این بابت خیلی زحمت دادم اما اخرالامر هم نتیجه ای نگرفتم! و از اونجایی که بنا بر نوشتن بود و از طرفی به همان عزیز هم نیمچه قولی داده بودم با همین قالب فکسنی دوباره شروع کردم اما شاید دلیلش این بود که اینجا با همین قالب برای دوستان قدیمی تعریف می شد، بسیاری از قدمای وبلاگ نویس معترفند که ارمینه روزهای شیرین سال 85 را برایشان تداعی می کند، روزهایی که بسیاری از بچه های مذهبی در این عرصه فعال شده بودند و فعالیت می کردند فعالیت کردنی!!

و البته گهگاهی هم اینجا پاتوق ما و دوستان بود و چه شور و حالی! عده ای هم کامنتدانی مارا دفتر خاطراتشان می دانستند با این اوصاف بسیاری از پستهای قدیمی را حذفیدم! و خاطراتی که رفت!

اما من امروز بر خلاف خیلی از دوستان از به یاد قدیم افتادن ها و وبلاگنویسی ها و  این اتفاقات احساس بدی ندارم. شاید همیشه بیاد آوردن خاطرات خیلی شیرین و خیلی تلخ گذشته خوشایند ذائقه آدمی نباشد اما....

و چه بسیاری که در این سالها درِ وبلاگهایشان را تخته کردند و چه بسیاری که طفلکی ها متاهل شدند(!) و چه بسیاری که وارد دانشگاه شدند و چه بسیار دیگری که فارغ التحصیل شدند و چه بسیاری که همچنان زندگی برایشان جاریست!

و دنیا اگر به تلخکامی بگردد باید که خندید، و ارزش هیچ چیز بالاتر از رفاقتهایی از جنس خلوص نیست!

 

نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ/ طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد...

بعدا اضافه کردم:

اینم تصویر اولین کامنت این پست!


لينك | نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط ارمینه|